| ساعت ٦:٥۸ ب.ظ روز شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸۸ |
|
داشتم تصویرایی رو که از روز قدس تو ذهنم بود مرور میکردم و با مامانم سوار مترو شدیم. برادرم تنها رفته بود . همیشه یا با دوستاش میره یا تنها. مدرسه رو بیخیال شده بود که بیاد تو راهپیمایی روز دانش آموز (!) شرکت کنه. اولین تفاوتها با روز قدس رو تو مترو فهمیدیم.اینکه ایستگاه دروازه دولت و طالقانی و هفت تیر بسته است.یعنی چی...؟! خب ما باید بریم هفت تیر دیگه...کروبی گفته میاد اونجا! ناچار رفتیم مفتح. جمعیت که از این بسته بودن ایستگاه ها عصبانی هم شده بودن، با شعار یا حسین میرحسین از مترو بیرون اومدن.وارد یکی از خیابون های بالای هفت تیر شدیم و شعار دادیم و به سمت میدون حرکت کردیم.الان که یاد اون موقع میافتم،پشیمونم از اینکه چرا محکمتر شعار نمیدادم، چرا بیشتر داد نمیزدم، اینقدر که گلوم خراشیده بشه! اونجوری شاید بعدا حسرت اون لحظه های ناب رو نمیخوردم!!! فکر کنم سر جمع یه ربع نشد که صدای موتوریها رو از پشت سرمون شنیدیم. جمعیت به هم ریخت و با عجله وارد یه ساختمون نیمه کاره شدیم.مامانم تو فشار آدما خورد زمین. نزدیک بود زیر دست و پا له بشه. چند نفر بلندش کردن و رفتیم پشت دیوارهای اونجا پناه گرفتیم.موتوریها ول کن نبودن.مدام خیابون رو بالا و پایین میرفتن و با تفنگاشون تیراندازی میکردن. اول فکر کردم تیراندازی واقعیه ولی بعدش فهمیدم به جای تیر رنگ شلیک میکنن و به هر کی بخوره تعقیبش میکنن و حالش رو جا میارن. یه پسره رنگی شده بود.خانمه رنگ مشکی رو می مالید به لباسش. این اولین حمله جدی بود.خیلی تعجب کرده بودم. رفتارهای گاردیها خیلی عجیب بود. خشونت زیاد،حمله های وحشیانه و پی در پی...اصلا نمیذاشتن تو خیابون راه بری چه برسه به اینکه شعار بدی. دنبال راهی میگشتیم که به هفت تیر برسیم ولی مگه میشد رفت. از سر هر کوچه ای پیداشون میشد و با باتوم دنبالمون میکردن. یه بار رفتیم تو یه اداره. گادیه اومد تو. _"بی شرف ها ! بیاین بیرون! " کارمندای اداره هاج و واج مونده بودن. به هر قیمتی بود خودمون رو رسوندیم هفت تیر. چشمم که به جمعیت خورد، دلم آروم شد. تازه وارد سبزها شده بودیم و شروع به شعار دادن کرده بودیم که لشکر عظیم ضد شورشها رو دیدیم که دارن به طرفمون میان. دوباره پراکنده شدیم. به سمت کوچه های اطراف دویدیم. با این اوضاع و احوال شک داشتم که اصلا پای کروبی به هفت تیر رسیده باشه. روی راهپیمایی که اصلا نمیشد حساب باز کرد. انگار جنگ بود.. نمیخواستیم بریم تو کوچه های فرعی. میدونستیم خطرناکه ولی مجبور بودیم. موتوریهاشون افتادن دنبالمون. رفتیم تو یه کوچه. یه دفعه از سر کوچه پیدا شدن. راه فرار نداشتیم. ١٠ نفری میشدیم. یه خونه درش رو باز کرد و سریع رفتیم تو و در رو بستیم. تو راهرو ایستاده بودیم. پسر صاحبخونه جلوتر از همه مون بود، نزدیک در. نفسمون رو حبس کرده بودیم. ثانیه ها رو با ضربان قلبم میشمردم: یک، دو ،سه،" تق..." با صدای باتوم که به شیشه خورد از جا پریدیم. شیشه شکست. گاردیه دستش رو از جایی که شکسته بود کرد تو که در رو باز کنه. پسر صاحبخونه زد رو دستش و سریع در رو قفل کرد. واقعا خیلی شهامت داشت. دست خودش هم زخمی شد. البته مطمئنا ما با چشم خودمون این صحنه ها رو ندیدیم! برای اینکه همون لحظه شکستن شیشه همگی به داخل هجوم بردیم.تقریبا وسط های اتاق بودیم که از روی فرشی که با کفش داشتیم از روش میدویدیم و مبل و تلویزیون فهمیدیم وارد یه خونه شدیم!!! بعدا جزئیات قفل شدن در رو از بقیه شنیدیم. خونه جنوبی بود و طبیعتا هممون به آخرین محدوده مجاز خونه یعنی حیاط فرار کردیم. حتی چند نفر شروع به بالا رفتن از دیوار کردن که برن حیاط خونه بغلی ولی بعد که فهمیدن اینجا در امانیم منصرف شدن.مجبور بودیم مدتی اونجا صبر کنیم. از بیرون صدای شلوغی و تیر اندازی میومد. بعد صدای یه خانمه که جیغ میکشید:ولش کنین...ولش کنین...! دعا میکردم ولش کنن. هممون دعا میکردیم...سر و صداها بیشتر شد. یه دفعه صدای دست زدن اومد. همسایه های طبقه بالا و خونه بغلی از پشت بوم خبر آوردن: ولش کردن...مردم نجاتش دادن! نفس راحتی کشیدیم. بعد از اون همه تعقیب و گریز فرصتی شده بود که هرکس از ماجرای اون روزش تعریف کنه. طبقه بالایی ها مرتب برامون گزارش میدادن: _نرفتن هنوز...تو کوچه هستن! _این طرف نیستن ولی ته کوچه ایستادن! _دیگه رفتن ولی لباس شخصی ها هنوز مراقب اینجان. احساس بدی داشتم.حس حبس شدن. ولی اینکه یه عده بودیم دلگرمم میکرد. توافق کردیم که هر کس مقداری پول بده که صاحبخونه در خونش رو درست کنه. قبول نمیکرد. اصرار کردیم. خونه تابلو شده بود با اون شیشه شکسته...بعد از یه ساعتی دو نفر دو نفر به فاصله پنج دقیقه با احتیاط بیرون رفتیم. ساعت از ١ گذشته بود و سبز ها تقریبا پراکنده شده بودن. بیشترشون رفته بودن تو پیاده رو ها. پلیس ها کل خیابون کریم خان رو قرق کرده بودن. مردم با حرص نگاهشون میکردن. اینجا و اونجا بقایای درگیری رو میشد دید. چهار پنج تا زن چادری رو دیدیم که با افتخار عکس خامنه ای رو دستشون گرفته بودن و داشتن وسط خیابون رژه میرفتن و نیششون تا بنا گوششون باز بود. در معیت برادران بسیجی و ضد شورشی جوری از جلوی ما رد میشدن که انگار شجاعترین آدم های روی کره زمینن!!! یه پسره رو دیدیم که دستاشو از پشت بسته بودن و داشتن میبردنش. لباس شخصی که داشت میبردش فیلم موبایل رو نشون پسره میداد و میپرسید: اینا چیه؟! پسره گریه میکرد و اضطراب تمام چهره اش رو گرفته بود. مامانم رفت با لباس شخصیه صحبت کنه: آقا این جوونه، ولش کنین ، گناه داره... دلم میخواست بهشون فحش بدم ولی کسی اونورا نبود به جز همینا. یکیشون گفت : خانم کاریش ندارن. میبره میترسوندش(!) بعد ولش میکنه. کاری از دستمون بر نمیومد.خدا خدا میکردیم ولش کنن. نگاه التماس آمیزش هنوز جلوی چشممه... سفارت روسیه و انگلیس هم رفتیم. ولی انگار کل پادگانهای تهران رو خالی کردن اونجا. اون موقع که ما رفتیم خیلی خلوت بود. یعنی از مردم کسی رو نمیدیدیم. طوریکه با شک از جلوی سفارت رد شدیم. هر دو قدم که بر میداشتیم یه مامور ایستاده بود کنارمون. با اینحال هنوز نیرو های جدید رو پیاده میکردن. تو راه برگشت میتونستی نگاههای خشمگین آدما رو ببینی. زیر لب فحش میدادن و زیر چشمی به گاردیا نگاه میکردن. زخمی هم زیاد میدیدیم. مرده به خانمه که با دستپاچگی آدرس بیمارستانو میخواست ، میگفت بیمارستان نبرش آمار همه رو میگیرن! تنها تاثیری که این برخوردای وحشیانه ١٣ آبان رو مردم گذاشت، این بود که همه مصمم تر شدن...مصمم تر شدن برای ١۶ آذر، برای ٢٢ بهمن،برای هر بهانه ای که جنبش سبز رو زنده نگه دارن...
|
| ساعت ۸:٥۳ ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸۸ |
|
این روزها خیلی به شباهتهای خودمون با مردم زمان انقلاب فکر میکنم. همیشه آرزو داشتم منم تو یکی از اون خاطراتی که مامان و بابام از زمان انقلاب تعریف میکرد باشم. حال و هوای اون روزها رو میشد از برق چشماشون فهمید. با حسرت به فیلم های انقلاب نگاه میکردم. اون موقع نمیدونستم زمانی میرسه ما خودمون تو موقعیتی قرار میگیریم که دقیقا همون کارها رو میکنیم. اینهمه شباهت واقعا برام جالبه. شباهت علاوه بر کارهامون تو هدفهامونم هست. هدف هر دو مبارزه با ظلمه. میخواستم یه مطلب در مورد ١٣ آبان بذارم. دیروز تو یکی از کتابهای قدیمی اوایل انقلاب که داشتیم به یه سرود در مورد ١٣ آبان برخوردم که عجیب با حال و هوای این روزها جور در میاد : با سرود لا اله الا الله میرویم به راه پاک روح الله ١٣ آبان روز ننگ دیگری برای تو سرنگون کند شهید دانشگهی لوای تو هر شهید جان دهد،جان به ایمان دهد کشته اش چراغ رهست،راه او راه ماست شیوه انبیاست(در پی اش نصر من الله است)٢ با سرود لا اله الا الله میرویم به راه پاک روح الله قهر ما ز لوله سلاح ما زبانه میکشد شعله های خشم ما زبانه جاودانه میکشد کشته شد خواهرم،میکشی برادرم ما همه بپاییم بپا،تا کشیم انتقام میکنیم ما قیام(واژگونه تخت تو را)٢
|
| ساعت ٢:۳٢ ب.ظ روز چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸ |
|
تابستان تموم شد... به همین سادگی! یه تابستان متفاوت که مطمئنا شیرین نبود٬ ولی تلخ تلخ هم نبود.نمیشه گفت چه مزه ای داشت.خیلی برنامه هایی که تابستان های قبل داشتم٬ انجام ندادم. کلاس تابستانی که تعطیل. یعنی راستش رو بگم یه کلاس اسم نوشتم که تو این شلوغ پلوغیها برنامه اونجا هم به هم ریخت و در نتیجه اون هم کنسل شد. البته منم از خدام بود! اصلا سینما نرفتم.سینما رفتن و کلا تفریح کردن رو خیانت میدونستم. کتابم نخوندم. حال و حوصله اش رو نداشتم. عوضش تجربه های جدیدی تو این تابستون پیدا کردم. وقتی کلی بهش نگاه میکنم٬ چندتا کلمه هست که اول از همه به چشم میاد. اینجا میخوام بعضی از اونا رو مرور کنم.شاید بعدا واژه های دیگه ای یادم بیاد و اونا رو هم به این لیست اضافه کنم... ساعت ۱۰ شب : ساعت ۱۰ برامون یه مفهوم دیگه ای پیدا کرده بود. با نزدیک شدن به اون قلبمون تند تر میزد ! روزها تا میتونستیم چای و آبجوش میخوردیم که صدامون صاف بشه ! سعی میکردیم حتما کارهامون رو تا اون موقع انجام بدیم. قبلا کارهامون رو بر اساس ساعت پخش سریال ها تنظیم میکردیم!!! چه هیجانی داشت وقتی گوش میدادیم ببینیم کسی جواب الله اکبرمون رو میده یا نه. بعد که صدا میومد ٬ با تمام قوا جوابشون رو میدادیم... پشت بام : پشت بام به یه عنصر مهم تبدیل شده بود ! قبلا فقط چند بار در سال اونم برای برف پارو کردن یا کولر درست کردن ازش استفاده میشد. اما حالا رفتن به پشت بوم بخصوص شبها یه جورایی جرم محسوب میشد ! واژه "پشت بام" با واژه های" ساعت ۱۰" و "الله اکبر" ٬پیوند خورده بود. همسایه عوضی! : بله. تعجب نکنید ! اگر یک عدد از این موجودات منفور گیرتان بیفتد٬میفهمید چی میگم. اینکه چقدر میتونه رو اعصاب شما بره و با تهدید به لو دادنتان به پلیس ٬کاری کنه تا چند روز خفقان رو تا عمق وجودتون حس کنید. طوری که حتی حق الله اکبر گفتن رو هم نداشته باشید. اغتشاش!!! : این یکی رو مدیون لطف دوستان صدا و سیما هستیم ! وگرنه ما از کجا میدونستیم راهپیمایی راه انداختن و شعار دادن ٬ بعدش هم با باتوم و گاز اشک آور و گلوله و بازداشت و کهریزک و ...پذیرایی شدن ٬ اسمش اغتشاشه ! البته کاری که عزیزان همیشه در صحنه در روز های قدس و ۲۲ بهمن و ...میکنن ٬ اسمش "راهپیمایی" است٬ چون درسته که همون اعمال مارو انجام میدن٬ ولی اونجا خبری از باتوم و اشک آور و گلوله نیست ! اعتراف (اعتراف کردن یا اعتراف گرفتن٬ مسئله این است !) : دادگاه های اعترافگیری نکات آموزنده بسیاری در مورد زندان داشت. از جمله اینکه : چگونه میتوان یکهو متحول شد ! چگونه میتوان طی یک ماه ۱۸ کیلو لاغر شد ! چگونه میتوان از قول دیگرانی هم که هنوز نتوانسته اند متحول شوند(!) ٬ متحول شد ! اینکه زندان یک (خلوتگاه فکری) است و باز جوهای حیوونکی که اینقدر مهربانند ٬ کمکت میکنند که خوب (!) در این خلوتگاه فکری متحول شوی ! . . . |
| ساعت ۸:٢٩ ب.ظ روز شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۸ |
|
«آقا لطفا یه ماژیک سیاه و یه ماژیک سبز بدین٬دو تا هم مقوا ! »
مغازه دار جور خاصی براندازم میکنه و چیزهایی رو که میخوام میذاره رو پیشخون.با افتخار خریدام رو بدون اینکه تو پلاستیک بذارم٬دستم گرفتم و داریم میریم به سمت خونه. این قدر تابلو اینا رو بالا نگه میدارم که آخرش صدای مامانم در میاد:«اگه این قدر بالا نگیریشون هم ٬همه می فهمن اینا رو میخوای چی کار!» یه هفته است که فکر شعار نویسی ولم نمیکنه.مدام فکر میکنم چه شعار هایی به درد فردا میخوره.شب چهار تا پلاکارد درست میکنم.میخوام فردا یکیش رو خودم دستم بگیرم٬سه تای بقیه اش رو هم بدم دست دوستی ٬آشنایی...چه دل خجسته ای دارم من!
رسیدیم به بهشت زهرا و داریم دنبال قطعه 257 می گردیم . می خواهیم از کسی بپرسیم که از کجا باید بریم ولی از ترس لباس شخصی ها نمی دونیم به کی می شه اطمینان کرد . همین موقع چشممون می افته به تعداد بی شمار موتورها و ماشین ها و قفس ها (!) ی پلیس ، که دارند به یه سمت می روند . چیزی که مسلمه اینه که اونا احتمالا راه رو بهتر از ما بلدند . پس ما هم دنبالشون راه می افتیم .
می ریم سر مزار ندا و سهراب.سر خاک ندا ایستادیم.مردم دسته جمعی فاتحه میخونن که...بله٬سر و کله نیرو های امنیتی(یا به قولی ضد امنیتی !) هم پیدا میشه.البته بعید میدونم این عزیزان هم برای فاتحه خوندن به این سمت میان! یه فیلم بردار همراهشونه که نشون بدن هیچ گونه خفقانی در کشور موجود نیست و تمام اتفاقات اینجا تحت پوشش خبریه.با این تفاوت که آقای فیلمبردار به جای جلیقه خبرنگاری٬لباس پلیس های ضد شورش رو به تن داره و فقط هم از مردم فیلم میگیره! یه آقایی که ظاهرا رئیسشونه و بلندگو بدست داره٬از قیافه اش معلومه که زیاد خوش اخلاق نیست و قصد تاراندن جمعیت رو داره.او البته قوانین حقوق بشر رو رعایت کرده و اول با زبون خوش به ملت فرصت میده که خودشون پراکنده بشن :«تا ده میشمرم٬اگه پراکنده شدید که مخلصتو ن هم هستیم وگرنه برخورد میکنیم.» و تاجمله اش به اتمام میرسه٬فرصت هم تمام شده و با باتوم با مردم برخورد میشه!
بنا به شرایط به جاهای مختلف قطعه می ریم و شعار می دیم.هر از چند گاهی جمعیت به یه سمت میدوند و الله کبر می گن و معلوم میشه که یا یه عده رو دارن میزنن یا یه نفر رو گرفتن.پلاکارد ها بد جوری دست و پاگیرم شده.فضا طوری نیست که بشه از اینا استفاده کرد.بخصوص که هیچ کس پلاکاردی دستش نیست و اگه من بگیرم بد جوری تابلو میشم.آخرش مجبور میشم بدمشون به بابام برگردونه تو ماشین.میگه اگه منو با اینا بگیرن میشه مدرک جرم!
جمعیت دارن می دوند . مامانم و عمه ام میگن ندویم.اگه ندویم کاریمون ندارن ! من ودختر عمه ام یه کم شک داریم که به حرفشون گوش کنیم یا نه ٬ بخصوص یه حسی بهمون میگه این آدما با قیافه وحشت زده که داریم بینشون له می شیم٬بیخودی نمی دوند! بالاخره وقتی صف پلیس ها رو میبینیم که دارن به سمتمون حمله میکنن٬همه مان متقاعد میشیم که باید بدویم! همون لحظه که فکر میکنیم از مخمصه جون سالم به دربردیم٬یه دفعه با کلوزآپ برادر های ضد شورشی روبه رو میشیم ! نمیدونم چرا نفهمیدیم اینا کل قطعه رو محاصره کردن.کلک ها!!! گیج شدیم و نمیدونیم از کدوم طرف باید فرار کنیم . پسری که پشت سر من می گدوید ٬گیر پلیس های ضد شورش افتاده و داره نوازش میشه. مامانم و عمه ام می ایستند و شروع به داد زدن و مرگ بر دیکتاتور گفتن میکنن . من و دختر عمه ام خجالت میکشیم که این قدر جونمون روو دوست داریم و به فکر در رفتنیم . سعی میکنیم دستشون رو بکشیم که با ما بیان . بالاخره به یه جای امن میرسیم . ( جای امن ! ! ! )
جمعیت همینطور داره زیاد تر می شه . سر وکله نیروهای انتظامی هم پیدا می شه . مردم شروع می کنن به شعار دادن برای انتظامی ها : « نیروی انتظامی ٬ حمایت ! حمایت ! » ٬ « نیروی انتظامی سهراب برادرت بود! » وگل هاشون رو برسر اونا می ریزن وشرمنده شون می کنن ! راستش بعد از حمله ضد شورشی ها ٬ این انتظامی ها به چشم مردم خیلی بی آزارتر به نظر می رسن !
کم کم همه وسط خیابون جمع میشن و توسط صف پلیس ها به جلو هدایت میشن.شعاردادن ها یه دست تر شده. یه حسنی که پخش چند صدباره بعضی فیلم های زمان انقلاب از تلویزیون داشته اینه که مردم همه شعارهای اون موقع رو از حفظ اند و حالا همونا رو با یه کم تغییر برای دار و دسته محمود اینا میخونن.من شخصا از اون شعار «محمودخائن٬آواره گردی...»خیلی خوشم میاد.بخصوص اون قسمت آخرش که «مرگ بر تو » رو داد می زنیم٬خیلی هیجان داره و آدم حسابی حرصش رو خالی میکنه٬البته وقتی برادر های پلیس رو میبینی که دارن به سمتت میان٬هیجانت بیش از حد زیاد میشه!
بعد از مدتی کروبی میاد٬ولی از زور جمعیت اصلا نمیتونم ببینمش.قبل از اون هم موسوی و رهنورد اومده بودن که اونا رو هم نتونستم ببینم.مردم به صورت فشرده حرکت میکنن.اون قدر شعار میدیم که صدامون می گیره . ساعت شش و نیمه وتعداد آدم ها کم که نشده هیچ٬لحظه به لحظه بیشتر هم میشه و احتمالا به همینجا هم ختم نمیشه.داریم به سمت ماشین حرکت میکنیم که یه دفعه یه گاز اشک آور هم به عنوان حسن ختام حضورمون در بهشت زهرا نوش جان میکنیم.البته بااون استقبال٬بدرقه بهتری هم ازشون انتظار نمیرفت. دیگه نوار های سبزمون رو پنهان نمی کنیم.دیگه نمی ترسیم از کسی مقصد بعدی این موج سبز رو بپرسیم٬حتی اگه طرف لباس شخصی باشه!
|


